سیدعلی و فاطمه الساداتسیدعلی و فاطمه السادات، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات (((علی و فاطمه ))) ما

دس دسی کردن

در١٢/٧/٩٠ فاطمه جونم دس دسی کرد و دستاشم میچرخوند نیننای میکنه دخترم و علی یک ماه بعدش دس دسی کرد علی بیشتر وقتی براش اهنگ میذاشتیم سرش و دستاش را تکون میداد ولی بعدا دس دسی هم کرد
30 دی 1390

غذا خوردن

ما مجبور بودیم موقع غذا خوردن شماها را یک جوری کنترل کنیم وگرنه میومدین وسط سفره و نمیذاشتید ما غذا بخوریم اولا تویه تختتون میذاشتیم ولی دیدیم گناه دارید نگاه میکردید بعدش تویه روروک  فدات بشم فاطمه علی جون شما مامانی به روروکم قانع نبودی و اخرش از روروک درمیومدی و خودتو به سفره میرسوندی   ...
29 دی 1390

بازیهای 8ماهگی

قربون این هیجانت بشم تا دوربین دیدی داری میای طرفش این وان اولا بدرد میخورد داخلش میرفتید و بازی میکردید ولی بعداز اینکه بزرگتر شدید و تونستید بایستید دیگه خطرناک شده بود چون همش برعکسش میکرید و ممکن بود دست یکیدون زیرش باشه ادامه عکسها در ادامه اینجا خونه مامان بزرگ هستیم و اتاق بابا شده محل بازی بچهها تویه این استخر بادی پراز اسباب بازیه که شما خیلی دوست داشتید بازی کنید فقط من از چیزهای ریزش میترسم که نکنه دهن بزارید خدای نکرده و باید مرتب چکتون کنم علی جون حتما ابجی لالا کرده و تنهایی داری فکر میکنی ...
29 دی 1390

اولین دندون

در22/6/90فاطمه جونم برای اولین بار دندون دار شدو پسر گلم در 7/7/90 دندوندار شد وقتی داشتم اب میدادم فاطمه و لبه ی فنجون به دندونش خورد و صدا کرد نمیدنید چقدر ذوق کردم اخه مامان خیلی وقته منتظر دندون دراوردنتون بود درمورد علی هم همنطور فداتون بشم که لحظه لحظه بزرگ شدنتون اینقدر هیجان انگیز هست
28 دی 1390

گردش رفتن کوچولوهای 6ماهه

اینجا ما رفته بودیم زیارتگاهای اطراف نطنز سراوان و اقا علی عباس همراه دایی  سعید و دایی حمید و خاله  و مامان جون خیلی خوش گذشت وجای بابایی هم خالی بود            اینم چنتا عکس از سراوان نطنز همراه با علی و فاطمه     دایی سعید و علی و فاطمه ...
6 دی 1390

تسبیح بازی خونه مامان جون

  از همون اول تسبیح را دوست داشتیدو از تسبیح خیلی لذت میبردید تویه این عکس ٥ ماه و نیم هستید و مامان جون کلی تسبح ههای رنگارنگ بهتون میداد  و باهاش بازی میکردید ...
6 دی 1390

اولین باری که نشستن

در ٥ ماه و ١٠ روزگی پسر گل مامان علی جان نشست و فاطمه جونم در ٦ ماهگی نشست ولی در عوض فاطمه زودتر از علی وقتی بیدار میشد مینشست و حس خیلی قشنگیه و قتی بیدار بشی ببینی عسلات بالای سرت نشستن من هر روز یا یک روز درمیون پاهاتون  و دستاتون و اگه اجازه میدادید بدنتون را با روغن زیتون یا روغن بچه ماساژمیدادم  
2 دی 1390